X
تبلیغات
... تنها نور زندگی من
... تنها نور زندگی من
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 بهمن1392 توسط  |
سلام. میدونم بپرسم حالت چطوره حتما" میگی به تو چه ربطی داره. ولی میپرسم شاید یه روزی اینو خوندی و جواب دادی.

حالت چطوره؟ امیدوارم خوب و خوشحال باشی.

میدونم ازم متنفری. یه دنیا حرف دارم ولی ...

فقط بهت میگم تولدت مبارک. ایشاا... 100سال زنده باشی

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهریور1392 توسط  |
سلام...

میدونی خیلی با خودم کلنجار رفتم چیکارکنم با این موضوع که ازدواج کردی یا هی همینطوری گفتی.

ببین من روز اول بهت گفتم آرزوم خوشبختی توئه و اینکه ما بهم برسیم ولی تو اونشب نوشتی اگه اگه خوشبختی من آرزوته منو فراموش کن. ببین بخدا نمیتونم فراموشت کنم یا ات دل بکنم ولی بخاطر تو به خواستت عمل میکنم.دیگه هیچوقت اسمتو نمیارم هیچ جایی.

خوشبختیت آرزوم بود و هست. ایشاا... به هرچیزی که دوستش داری برسی.من به آرزوم نرسیدم ولی از خدا میخوام تو به تموم آرزو هات برسی. چون لیاقتشو داری. چون خیلی خوبی. چون بخدا لنگه نداری. چون یه فرشته پاک بودی.

بخدا دارم به خودم میخندم به اینکه دارم خفه میشم. لقمه ای که برداشته بودم خیلی بزرگتر از دهنم بود و توش موندم. منه دیونه با یه فرشته چیکار داره آخه!!!!

تو اینقدر خوبی بخدا یک تار مویه سرت به هزار تا مثل من ارزش داره. خوشبحال هرکی میاد تو زندگیت و اومده تو زندگیت.نمیدونه دعای خیره کسی پشت سرشه که دست کسی که تموم زندگیش بود رو تو دست اون میبینه.

ازت هیچ گله ای ندارم دردت به جونم. از خدا میخوام باقی عمر منو به تو بده چون تو با اون خوشحالی و من فقط باید حسرت از دست دادنت رو بخورم.من به وظیفم و قولم عمل کردم و اگه تو رو قولت نموندی من حلالت میکنم. اگه بد بودم در حقت تورو روح اون کسی که دوستش داری حلالم نکن. منکه آب از سرم گذشته.

ولی اگه تو در حقم بد بودی یا نامردی کردی من حلالت میکنم.

چند روز پیش رفتم سرخاک بهشون گفتم من از تموم آدمها و زمین و زمان خوردم دیگه شما چرا؟ همه در حقم بد بودن.بهم دروغ گفتن دیگه شما چرا؟ گفتم کاش الان اینجا میبودی یه چیزی بهم میگفتی راحت میشدم. من چجوری جواب این سوال هامو بگیرم؟ تا کی بیام فقط به سنگ قبرتون خیره بشم؟ چقدر دل خوش حرفای شما بودم؟

کاش اندازه یه سر سوزنی از احساس الان من رو درک میکردی.

برو دنبال زندگی و خوشبختیت دردت به جونم. ایشاا... به تموم خوبی هایی که لیاقتش داری برسی. همیشه م مواظب خودت باش. همیشه این جمله رو میگم مواظب خودت باش میفتم یاد اون زمانی که سرماخورده بودی و من سر ساعت میومدم میگفتم الان زمان قرص خوردنته.

راحت برو و محکم قدم بردار برای آینده ت. من تو خاطره هام جا میمونم و دیگه قدمی واسه آینده م برنمیدارم. فقط توروخدا هیچوقت واسه خوشبختی من دعا نکن چون خوشختی من فقط تو بودی.

خداحافظ


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد1392 توسط  |
فاحشه یعنی
من وتو...
درآغوش دیگران بیقرار هم
فاحشه یعنی
من وتو...
هنگام سکس بادیگری به فکر هم
فاحشه یعنی
من وتو...
هنگام بوسه در رویای لبهای هم
فاحشه یعنی..
تمام مرد و زن,دختر وپسرهایی که عاشق همند ولی ازروی لجبازی وغرور به جای کنار هم بودن
درآغوش دیگری به فکر فراموش کردن هم هستند...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 مرداد1392 توسط  |
نمیدونم چی بنویسم. اصلا" دلم نمیخواد دیگه بیام تو این وبلاگ.

آره خوشبختیت آرزوم بود اما نه اینکه بری با یکی دیگه ازدواج کنی.


نوشته شده در تاريخ شنبه 19 مرداد1392 توسط  |
دروغه تو اینکارو نمیکنی. هیچوقت


نوشته شده در تاريخ جمعه 18 مرداد1392 توسط  |
داری دروغ میگی.

تو ازدواج نکردی اینو قلبم بهم میگه.

بخدا اینکارو نکردی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 مرداد1392 توسط  |
ببین هرچی دلت میخواد بکن واسم فرقی نداره.منم میخوام با مادرت حرف بزنم.

بزار بفهمه اون پسری که یکسال از عمرشو سرخاک تلف کرد من بودم.

اینقدر نگو بخشیدمت بخشیدمت. مگه تو کی هستی نوریا؟ جای خدا واسه من تصمیم گرفتی؟

اگه تومیخوای منو ببخشی هی نمیخوام بخشیده شم.توکه میگی کاری بمن نکردی پس چرا میگم ایشاا... کسی بیاد تو زندگیت همین بلایی که سرمن آوردی روسرت بیاره شده نفرین؟!!!

غیراز این چیزی گفتم که توهمش میگی منو نفرین کردی؟

الانم میگم اگه توکاری باهام نکردی ایشاا... کسی بیاد تو زندگیت همین بلاهارو سرت بیاره که سرمن آوردی. نفرین نیست دعای خیره نترس. مگه نمیگی در حقم بد نبودی تازه خیلیم خوب بودی.البته توهم همون اندازه که من تورو دوست داشتم و میخواستم اونو بخوای ودوست داشته باشی. خودتو واسش بکشی.التماسش کنی. تا پای خودکشی واسش بری.

اونموقع یاد من میفتی. دنیا دار مکافات نوریا. با هر دستی بدی با همون دست پس میگیری.امسال نشد سال دیگه. سال بعد نشد شاید بعد ازدواجت.

خیلی از حرفایی که امشب زدم رو دوست نداشتم بزنم. همیشه آرزوم خوشبختی تو بود ولی تو میای منو تهدید میکنی هیچی نگم فردا بهم میگی ترسو. خیلی هاشونم از ته قلب نبود. ایشاا... همیشه خوشبخت؛موفق و سلامت باشی

بگو گناه من جز اینکه عاشقت بودم چی بود؟

تو این مدت حرفای چه کسایی روباور میکردم!!! حرف کسایی که فوت کرده بودن تا زنده های دوست و دشمن رو باور کردم.

الانم میگم من هرکاری کردم نتونستم ازت دلسرد بشم تو کاری کن بتونم. اون تهدیدات رو عملی کن شاید تونستم فراموشت کنم. بخدا منم دوست دارم فراموشت کنم. بخدا این بین فقط این منم عذابشو میکشم. تو داری زندگیتو میکنی ولی من هرروزم عذابه.

از شاگرد اولی افتادم مشروطی بخدا. الان ترم تابستان 6واحد گرفتم جبران 6 واحدی که این ترم افتادم. خب این بین توچه ضرری کردی؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 مرداد1392 توسط  |
نذر کرده ام
يک روزي که خوشحال تر بودم
بيايم و بنويسم که
زندگي را بايد با لذت خورد
که ضربه هاي روي سر را بايد آرام بوسيد
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

يک روزي که خوشحال تر بودم
مي آيم و مي نويسم که
اين نيز بگذرد
مثل هميشه که همه چيز گذشته است و
آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است

يک روزي که خوشحال تر بودم
يک نقاشي از پاييز ميگذارم ,
که يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگي نيست
زندگي پاييز هم مي شود ,
رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر...

يک روزي که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا مي کنم
تا روزهايي مثل حالا
که خستگي و ناتواني
لاي دست و پايم پيچيده است
بخوانمشان
و يادم بيايد که
هيچ بهار و پاييزي بي زمستان مزه نمي دهد
و
هيچ آسياب آرامي بي طوفان !!

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

می نویسم تا روزی که خوشحال تر شوم ,
برای دلی که نمیدانم از آن کیست....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 مرداد1392 توسط  |
دوستت دارم
دلم گرفته....

دلم عجیب گرفته....

دلم به اندازه ی وسعت آسمانها گرفته....

دلم در حسرت نبودنت از یک تنهایی غریب دق کرد....

امشب را بیدار مینشینم

مینشینم و با خدایم از تو میگویم.....

از تویی که نمیدانم کیستی!!!

کجایی؟

چه میکنی؟

میگویم....

میگویم....

میگویم....

آنقدر میگویم که صدای تنهاییم در هوا منعکس شود شاید روزی تو آن را نفس بکشی....

شاید لحظه ای به یاد من بیفتی....

شاید تو هم آن لحظه قدر یک پلک بر هم زدن دلت هوایم را بکند.....

چقدر دلم هوایت را میکند

حالا که دیگر هوایم را نداری....

دوستت دارم.....

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مرداد1392 توسط  |

به تو نرسیدم...

اما خیــــــــــلی چیزا را یاد گرفتم...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچکس ارزش شکوندن غرورم را نداره.

یاد گرفتم توی زندگی برای اینکه بفهمم چقـــــــدر دوستم داره...

هر روز به یه بهانه ای دلشو بشکونم.

یاد گرفتم گریه هیچ کس را باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم دم ار عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم

می خواهم همین جا

                     دلمو بشکونم... خوردش کنم...

                                                   تا دیگر عاشق نشه

تا دیگه کســـــــی را دوست نداشته باشه.

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 مرداد1392 توسط  |
يا اين تقدير من است؟!!..
ت
ا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و 
افسوس دوري تو را بخورم...
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!.. 
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي..... 
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده !!..
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي ! 
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود .. 
افسوس كه خوشي ها تمام شد.... 
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد.... 
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !.... 
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه 
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند ......
نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مرداد1392 توسط  |

رفتند غمگینم کرد ،غصه دارم کرد ،بیمارم کرد ...

اما یک فایده داشت ....حسم را عوض کرد

حسم به مرگ

بعد از چند سال فراموشی دوباره عزیزی را از دست دادم 

فراموشی درد رفتن یک عزیز 

درد کهنه تازه تازه شد .

همه چیز زنده شد و حتی حسم به مرگ

تا چند وقت پیش سر هر مشکل کوچک یا بزرگی

از خدایم خواهش نیستی می کردم

در خواست مرگ ...

نمی دانم چرا اما ذهنم خالی بود از بعدش

بدون هیچ حسی ...خنثی خنثی بودم

بدون ترس... بدون تردید...بدون زندگی... با ذهن فراموش کرده ی یک درد!

اما وقتی ،ان شب تن بی جانت را رها کردیم و امدیم

در تنهایی خودم فکر کردم به مرگ

فکر کردم به رفتن

به نابودی

به نیستی تمام ارزوهایم

و به تک تک میخ هایی که مرا به این دنیا کوبیده اند 

ان موقه بود که حس کردم همان من چند سال پیش زنده شده

همان حس جان پیدا کرده

حسم به مرگ شده ،همان ترس !

و باز یادم امد که باید از رفتن و مردن بترسم !و ترس

درست همان حس چند سال قبل

ترس...ترس..ترس ...

انچه فراموش کرده بودم جان گرفت ...از رفتن ترسیدم ...از نبودم ... از

زندگی نداشتن .. از ترک خواسته ها یم 

از مردن ...از مرگ ...

همین حس مرا به فکر واداشت ...فکر کردم ... ایا از رفتن تو می

ترسم یا از رفتن خودم ؟از مرگ تو

هراس دارم یا از مرگ خودم ؟

تو که رفته ایی  ، ترس برای رفتن تو ! نه این مسخره کردن خودم است

...من از مرگ خودم میترسم...

خاطراتت را مرور کردم ،فیلم هایت را دیدم ....تو پر از زندگی بودی ....پر از

غرور....

خالی از ترس ،محکم و استوار ...

و بزرگ ترین اشتباه این است برای مرگ ...حس ترس ...

هیچوقت یادم نمی رود که تو با تن لرزانت یک لحظه نا امید نبودی

خدا را شکر می کردی به زندگی امید داشتی

همیشه کار می کردی ...

حتی شده به زحمت ملافه ایی را تا می کرد و از خستگی بعدش خوابت

می برد

اما بی کار نمی نشستی

زندگی را با تمام سختی هایش زیبا می دیدی

از هیچ چیز ترس نداشتی

تو زندگی را نیمی از  اغوش خدا می دانستی

و من حالا می دانم که مرگ را نیمی دیگر از اغوش خدا می دانی

تو زندگی را پر از زندگی یافتی    و مرگ را پر از زندگی ....

ممنونم ازت که به من فهماندی

مرگ و زندگی دو دریچه رو در رو اند ...یکی سبز و یکی ابی ...

تلاش برای هر دو واجب است ...و ترس از هر دو حرام....

و اغوش خدا همیشه زیباست می دانم ...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 تیر1392 توسط  |


نخند خودتم زشت بودی

.

.

.

بالاتر از سرعت نور ميدوني چيه ؟
سرعت جمع و جور كردن خونه در مواجهه با مهمان سرزده 
.

.

.

آیا میدانید : یک اتاق مرتب نشانه ای از کامــپیوتر خــراب یا اینترنتی قطع شده میباشد

.

.

.

باز منو کاشتی رفتی” چیست ؟
اعتراض نهال به باغبان وظیفه نشناس 
.

.

.

ﯾﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺑﺎ ﻋﺰﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺣﺎﻻ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍد ﺑﺮه ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨه
.

.

.

اصن کارخونه ی رانـــــــــــــــــــــی
باید با شرکت جـــــی ال ایـــــکس همکاری کنه تا
یه آبمیوه بده بیرون که میوه ی تهش از قوطی بیاد بیرون به راحتــــــــــی

.

.

.

 

بعضیام ﻫﺴﺘﻦ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻣﻴﮕﻦ ﻣﺎ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﻓﻼﻥ ﻣﺎﻩ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻛﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ

ﮊﻥِ ﺑﺮﺗﺮ ﺩﺍﺭﻥ

ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾــــﻦ

ﻋﻨﺪ ﻣـــــﺮﺍﻡ

ﺍﺻﻞ ﺑﺎﻣﻌﺮﻓﺘــــﺎ

ﺩ ﺁﺧﻪ ﻣﻬــــــﺮﺑﻮﻭﻭﻭﻥ

ﺍﺻﻦ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﻟﺪ "28بهمن"… ﺧﻮﺑﻪ ؟

ﺍﺯ اﯾﻦ ﺑﻬﺘــــﺮ ؟؟؟؟؟

.

.

.

آیا میخواهید همیشه و همه جا بدرخشید؟

به خودتان مقداری اکلیل بزنید

من امتحان کردم خوب جواب داد

.

.

.

جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید:استخدام دارید؟

یارو گفت مدرک چی داری؟ گفت دیپلم!

یارو گفت یه کاری برات دارم،

حقوقشم خوبه پسره قبول کرد.

یارو گفت

ما اینجا میمون نداریم میتونی بری توی پوست میمون

تو قفس تا میمون برامون بیاد!

چند روزی گذشت یه روز جمعه که شلوغ شده بود،

پسره توی قفس پشتک وارو میزد

از میله ها بالا پائین میرفت.

جوگیر شد زیادی رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره!

داد زد کمککککککککک

شیره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهنش گفت،

آبرو ریزی نکن من لیسانس دارم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 تیر1392 توسط  |
حتی بمیرمم دست از سرت ور نمیدارم. تو همه چیز منی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 توسط  |
سلام. واقعا" خداییش خداوکیلی  و ... دیگه خسته نشدی از تیکه انداختن؟ شوخی بود دلخور نشی.

ببین من واسه تو چجور مینویسم تازه (قسمم)میخورم تیکه نمیندازم اون حرفو و اشتباه برداشت نکنی بعد اومدی میگی اگرم تیکه مینداختی عیبی نداره من دیگه عادت کردم.خب بخدا لازم نبود این حرفو بزنی بعدشم جریان اون پرانتزه رو که میدونی؟!!!!!!!!

تاکی میخوای من دنبال تو آواره کوچه و خیابون باشم؟ کی منو لایق خودت میدونی؟ بخدا نوریا نمیدونم تو چطور زندگی میکنی ولی من شب و روزمو همش به تو فکر میکنم.

بخدا نوریا من چشمم دنبال کسی نیست.نگاه کسی نمیکنم.به کسی نظر ندارم چون من تموم  زندگیمو فقط در وجود تو میبینم. بابا بخدا من خودم میدونم لیاقت فرشته ای مثل تورو ندارم ولی چیکار کنم این قلب دیونه م قانع نمیشه. بخدا فقط با تو  خوشحال میشم. بخدا تنها دلخوشیم داشتن تو و اون احساس پاکته. میدونم شاید الان بگی آخه اینا چه ربطی بمن داره ولی وقتی همه کس یه نفر میشی توهم در قبالش مسئولی بخدا. خب دردت به زندگیم من اگه میخواستم فراموشت کنم تا الان فراموشت کرده بودم. نوریا میدونم از این جمله بدت میاد ولی نمیتونم نگم  بخدا بی نهایت بی نهایت بی نهایت بی نهایت بی نهایت بی نهایت دوستت دارم حتی هیچوقت منو لایق خودت ندونی.

بخدا با بودن تو من از شر این سردردت های الکی هم خلاص میشدم چون وقتی تو باشی یعنی هیچ چیزی واسه ناراحت بودن وجود نداره. ولی الان بی خیال دنیام دیگه قرصامم نمیخورم. تا یه چیزم بگم بخندی همین الان داشتم این متن رو واست مینوشتم نزدیک بود خفه م کنی  داشتم یه نفس عمیق میکشیدم که آه بزرگ بکشم یه آبنبات تو دهنم بود یه دفعه افتاد ته گلوم داشت خفه م میکرد.به زور انداختمش پایین با یه لیوان آب. دیدی تا نشی قاتلم ول کن نیستی. اما یادته گفتم  مثل ... چندتا جون دارم؟!! هنوز چندتاش مونده نترس.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 اردیبهشت1392 توسط  |
میدونی من هیچوقت به روت نیاوردم ولی وقتی اولین دقیقه ای که وارد روز هفتم فروردین شدیم و من اومدم تو وبلاگم احساس میکردم تو حتما" اومدی و چیزی واسم نوشتی و وقتی دیدم هیچی نیست خیلی دلم شکست. میدونی آدم هیچوقت تولد کسی که واسش عزیزه رو فراموش نمیکنه!

اصلا" نمیخوام به گذشته فکر کنم چون بخدا نوریا میدونم باور نمیکنی ولی تا چنددقیقه به گذشته فکرمیکنم فوری سردرد میگیرم.

میخوام به این فکر کنم بعده این یه ماه و خورده ای بازم بیادت بودم خیلی واسم ارزش داره.نگی الان دارم تیکه میندازم بخدا تیکه نمیندازم و جدی میگم واسم خیلی ارزش داره الانم تبریک بگی.

بخدا نوریا تو خیلی واسم عزیزی و هیچکس نمیتونه جای تورو حتی یه ثانیه بگیره. هیچوقت فکر نکن فراموشت میکنم یا دیگه واسم مهم نیستی  یا باورت ندارم. بخدا من دوست دارم تمام دنیا زیر پای تو باشه و یه تار مویه سرتو با تمام دنیا عوض نمیکنم همه کسم.

من حتی دوباره رفتم اون نظری که تو ۴ فروردین واسم نوشته بودن رو خوندم. توروخدا خودتم برو بخونش خیلی  روی آدم تاثیر بدی میزاره.

نوریا اونروز تو اومدی در رو واسه دامادتون باز کردی؟ تو متن هام نوشتم اگه بری بخونیشون میفهمی منظورم چندشنبه بوده چون الان یادم نیست چندم و چندشنبه بوده. روزی بود رفته بود نان و مایع ظرفشویی خریده بود. تو درو باز کردی و باهاش حرف زدی و من صداتو شنیدم. چون تا وقت خالی دارم من اونجام. امروزم تا از کلاس بیرون اومدم تا ساعت۲ تو پارکه بودم داداشتم ساعت ۱:۳۰ برگشت و تیشرت مشکی تنش بود.

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 اردیبهشت1392 توسط  |
سلام.

نوریا تورو به چی قصم بدم کوتاه بیای؟  همش در مورد اونشب حرف میزنی. بخدا اونشب جفتمون مقصر بودیم.

اگه من گفتم میرم با کسه دیگه ای غلط کردم تو ببخش. بابا بخدا به پیغمبر من یه  تار مویه سرتو با تمام دنیا عوض نمیکنم. آخه تو خودت منو میشناسی بنظرت من اینطور آدمی هستم برم بیفتم دنبال یه دختر دیگه؟!!!

نگاه کن واقعا" نگو من با حرف بقیه جو گیر میشم و به تو حرف میزنم. مگه من تو عید واست  یه متنی نوشتم و تو  ۴فروردین اون نظر رو ننوشتی؟  بعد چند روز بعدشم نیومدی گفتی همش حقیقته؟ خب بگو اون هارو تو نوشتی یا نه!!

بهم نگو هیچوقت تورو باور نداشتم وگرنه اینقدر تورو دوستت نداشتم. آخه همه کسم کیو داری گول میزنی؟ خودتو میخوای گول بزنی یا منو؟!!!!!

توکه خودت میدونی چقدر دوستت دارم. میدونی هیچکسو تو دنیا به اندازه تو دوست ندارم. بخدا روز نیست به گوشیت زنگ نزنم و  نگه خاموشه. میخوای خودتو قانع کنی که من تورو دوست ندارم ولی نمیتونی. چون میدونی من چقدر تورو باور دارم و تورو دوست دارم. بخدا تو وبلاگمو بخون هرچی مینویسم در مورد توئه !! آخه مگه من جزء تو کیو دارم؟

اگه بازم بگم اگه حرفی زدم منو ببخش تو میگی همیشه عادته حرفاتو میزنی و میخوای بخشیده شی. ولی من از تو انتظار بخشیده شدن دارم. اگه کسه دیگه ای بود هیچوقت به خودم اجازه اینکارو نمیدادم ولی بخدا تو از چشمام برام عزیزتری. تو تموم زندگیمی.

دوشنبه شبم خبرت میکنم ببینم اون درسمو حذف میکنن یا نه. سه تا غیبت دارم و استادمون گفت حذفت میکنم. ببخشی اینو میگم ولی یه استاده بی شعوریه همش با دخترا فقط حرف میزنه و میخنده.  فقط شانس آوردم روشو کم کردم هر جلسه ازمن سوال میپرسه و من جوابشو میدم میخواد بترکه اما احتمال زیاد حذفم میکنه نامرد

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 اردیبهشت1392 توسط  |
اول سلام.

تو فکر کنم نظرات رو نمیخونی دیگه؟!!!

برو ببین کسی که تو عید نظر داده چی نوشته؟  بعد من اومدم پرسیدم اینا رو تو نوشتی: گفتم بهم گفتی عوضی بعد اومدی نوشتی آره همش حقیقته! اونموقع بود اومدم گفتم تو دو رو بودی چون هیچوقت بمن بی احترامی نکردی و بعد یه دفه اومدی گفتی عوضی خیلی تکان خوردم.

بعدشم من هیچوقت نخواستم واسه خوب نشون دادن خودم بیام از تو تعریف کنم. تو خیلی خودخواهی!

من دارم در مورد چجور فکر میکنم و تو چی میگی؟!

تورو خدا تو احساس داری؟

واقعا" حق داری من یه عوضیم. بخدا عوضیم این یه حقیقته.  دل شکستن رو خوب بلدی. خیلی خوبم بلدی. ولی هیچوقت فکرنکردی دل چه کسی رو میشکونی.

به مرگه مادرم با حرفات اشکامو در آوردی.عیب نداره. فدا سرت. میدونی وقتی دارم تک تک حرفاتو میخونم و میخوام بهشون جواب بدم یه حسی داره خفم میکنه. نمیتونم جلو اشکامو بگیرم. عیب نداره همه ی حرفات درسته. تو منو ببخش.

تو همش میگی اونشب چی گفتم یادت رفته اونشب همش میگفتم تورو خدا زود قضاوت نکن بزار واست توضیح بدم قبول نمیکردی و همش حرفای خودتو میزدی. یادت رفت وقتی واست توضیح دادم جریان چی بود چقدر پشیمون شدی.

به حرفت چه جوابی بدم که نوشتی من رفتم دنبال دخترای ویلون و دیگه بهت فکرنمیکنم. توروخدا من چی بگم؟ منی که شب و روزم همش تویی. منکه هرچی تو وبلاگم مینویسم در مورد توئه بی انصاف؟

من از تو خوشم نمیاد یا تو؟ کی همیشه دنبال اون یکیه؟ فکرکردی واسم راحته نمیتونم پنجشنبه و دوشنبه نمیتونم بیام حتی از دور ببینمت؟ توخبر داری این دوشنبه اینقدر دلم هواتو کرده بود ساعت اول نرفتم سرکلاسو اومدم سرخاک تورو ببینم  چون قبلا"هم غیبت داشتم  قراره این درسمو حذف کنن؟ پیشه خودت نگفتی کی گل هایی که پنجشنبه خریده بودین رو پرت داده بود و سنگه رو شسته بود؟!!! منی که هرروقت کلاسم تموم میشه میام تو پارک سرکوچه شما.

میدونی اینقدر با حرفای امشبت دلخوشم کردی نمیتونم جلو اشکامو بگیرم. مخصوصا" داری بهم میگی من واسه خوب نشون دادن خودم دارم از تو تعریف میکنم. خیلی...

مگه دروغ میگفتم؟خب جوابمو بده تا جوابتو بزارم تو وبلاگه همه بفهمن من دارم از خوب بودن تو سوءاستفاده میکردم.

بی انصاف مگه من همیشه جلو خودت بهت نمیگفتم تو یه فرشته ای؟ مگه جلو خودت بهت نمیگفتم تو بهترین دختر دنیایی؟ مگه همیشه نمیگفتم اینقدر خوبی حاضرم جونمو واست فدا کنم؟ مگه همیشه بهت نمیگفتم تو همه کسمی. زندگیمی. تنها دلخوشیمی. تنها دلیل شاد بودنمی.

بخدا اینقدر دلم گرفته دیگه نمیتونم هیچی بنویسم هی برم کپه مرگمو بزارم بهتره.

مواظب خودت باش. درساتم بخون موقع امتحاناتته. خداحافظ

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 توسط  |
سلام. اين روز رو به تمام مادر هاي دنيا تبريك ميگم و اميدوارم هيچكس درد بي مادري رو حس نكنه. نوريا خيلي دلم ميخواست اين روز رو به مادرت تبريك بگم اما ...

خودت به جاي من بهش تبريك بگو و بگو از صميم قلبم واسشون آرزو ميكنم سايه شون از رو سرتون كم نشه و هميشه سلات باشن مثل همون چيزي كه واسه مادر خودم آرزو كردم.

اين روز رو هم به خودت تبريك ميگم. دارم دنبال يه اسم قشنگ واسه يه وبلاگ ديگه ميگردم كه تمام اين مطالبي كه اينجا نوشتم رو به اونجا انتقال بدم و اين وبلاگو حذف كنم.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 توسط  |
سلام نوریا. یادته بهت گفتم یه دختری به اسم المیرا بهم پیام و زنگ میزنه و من میگفتم این حتما" از طرف کسیه. بهت گفتم  میخوام الکی باهاش دوست بشم تا بفهمم از طرف کیه. جریان ماله پارساله و خودتم میدونی اولین شب که پیام داد خودم اومدم بهت  جریانو گفتم. امروز یه دفه سرو کله ش پیدا شد خنده ت میگیره بهت بگم چی میگفت!

میگفت:  دلم برات تنگ شده. من لیاقت تورور نداشتم. من بهت خیانت کردم. نمیدونم مثلا" میگفت من دوستت دارم و قسمت خنده دارش اینجاس فوری گفت خداحافظ.

خیلی تابلوه از طرف کسیه !!!

خواستی تا واست شماره شو بفرستم شاید شناختیش

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 اردیبهشت1392 توسط  |
سلام شروين جان. ببخش اگه بعده چندروز جوابتو ميدم راستشو بگم من هرشب ميام يه سربه وبلاگم ميزنم كه شايد نوريا آمده باشه و يه چيزي واسم نوشته باشه اما هروقت ميبينم اثري ازش نيست ديگه به نوشته هاي بقيه توجه نميكنم فوري كامپيوترمو خاموش ميكنم. در مورد اون نظرتم بگم آره خب معلومه تمام رابطه ها كه بر پايه هوس و شهوت نيست ولي بخدا اون رابطه بهترن.

منو نگاه كن؟ عاقبت منو ببين؟

خودمو دارم ميكشم براش بعد چند وقت پيش واسم نوشته بود ميرم دنبال دختراي ويلان خيابوني!

چي بگم! حتما" حق داره. من فراموشش كردم و الان با صد نه دويست تا دختر ديگه م. اما اين بدبختي كه اينجاس چشمشو رو تموم دنيا بسته. ازش دلگير نيستم من از تمام دنيا خوردم اينم روش.

اگه خونتون كرمانشاه باشه ميفهمي من هر روز چقدر پياده راه ميرم تا برسم سركوچه شون.من دانشگاهم تويه شهرك دادگستريه و هرروز تا گلستان پياده راه ميرم. هر روز از جاده اي رد ميشم كه هربار آرزو ميكنم كه كاش يه ماشين بهم بزنه و راحت شم از اين بدبختي. چشمم به پل عابر پيادهه ميخوره خندم ميگيره من چرا بايد مثلا" نگران باشم اتفاقي واسم بيفته هرچي ميشه به درك.

اين بند رو واسه تو نمينويسم شروين واسه  نوريا مينويسم شايد يه زماني من افتادم يادش و اومد تو وبلاگم. تو وبلاگ يه آدم عوضي!!!!

هر روزي كه تو راحت تو خونه نشستي يه آدم احمق سركوچه تون تموم آرزوش اينه يه لحظه از دور تورو ببينه. امروز وقتي دامادتون ساعت 6 غروب برگشت فكركنم خودت اومدي در رو باز كردي يه لحظه صداتو شنيدم. نگي دروغ ميگم دامادتون رفته بود نون گرفته بود و يه مايع ظرف شويي هم خريده بود. چند روز پيشم داداشت با يه تي شرت مشكي پياده برگشت خونه.ميگم نگي دروغ ميگم كه هر روز ميام سركوچه تون. چون تو هيچ چيز منو باور نداشتي و باور نكردي.

تو هيچوقت اينو نفهميدي يه احمق هنوز تو اين دنيا هست كه با شنيدن صداي كسي كه دوستش داره گريه ش ميگيره.

يه احمق هست روز پنجشنبه ميفته پشت سر ماشين داداشت تا پاركينگ شهرداري ميره فكر ميكنه توهم تو ماشينشي كه يه لحظه ببيندت ولي بعدش ميفهمه تو باهاشون نيستي و تو خونه اي.

داره جاتو يه پاكت سيگار ميگيره كه امروز مثل ديونه ها باهاش حرف ميزدم.

كاش از قلبم خبر ميداشتي نوريا. بخدا هر روز و هرلحظه ش آرزو مرگ ميكنم.

تو يه وقت خودتو ناراحت نكن بخدا اينا هيچ كدومش تقصير تو نيست. من خودم ديونه م.

فقط يادت باشه روز اول بهم گفتي نميخوام رو ويرانه خانه بسازم. بهت گفتم بيا باهم باشيم عيب نداره بزار اين خونه رو باهم بسازيم حتي اگرم صدبار ويران شد اينقدر ميسازيمش تا حتي شده يه اتاق كوچيك ازش بسازيم و باهم توش زندگي كنيم. ولي اون چيزي كه ويران شد زندگي من بود

احمق بودم. نه نوريا؟

هر روزي كه باهام بودي خودت قشنگ حس ميكردي چقدر خوشحالم. كي اندازه من هميشه نگران سلامتيت بود؟

بخدا الان ساعت۳:۱۵شب دارم اینو مینویسم از ناراحتي خوابم نميبره.

بخدا خيلي بدبختم من در حالي كه فراموش شدم نميتونم فراموشت كنم البته خودم نميخوام.

تو تموم زندگيمي هرچي بشه باز واسم فرقي نميكنه. تو تموم زندگيمي تا وقتي زنده م.

تو با دوستات خوشحالي و منو فراموش كردي. همينكه تو خوشحال باشي واسه من كافيه

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 اردیبهشت1392 توسط  |
چجوری باهاش صحبت کنم؟!!!!!

تو از دل من خبر داری چقدر دلم واسش تنگ شده؟!!!

 گوشیش که خاموشه به وبلاگمم نمیاد. بخدا هروقتم کلاسم تموم میشه میرم سرکوچه شون شاید از خونه بیرون بیاد و فقط بتونم ی لحظه از دور ببینمش اما بعدش خسته میشم و باز ناامید برمیگردم خانه. اون الان منو فراموش کرده و دیگه راحت داره زندگیشو میکنه. این منم هر شبو به عشق اون میخوابم و هرروز به یادشم.

امروزه هیچکس به آدم هایی مثل من توجه نمیکنه. کسی که دیونه وار طرفشو بخواد. همه جوره طرفشو قبول داشته باشه. هیچ چیزیشو از طرفش دریغ نکنه. تموم امید ها و خنده هاشو به نفر پایبند کنه.

امروزه همه واسه تفریح با همدیگه هستن. همش بهم دروغ میگن. رابطه ها همش شهوته. همش هرس و طمعه. با تو میخندن ولی چشمشون دنبال یکی دیگه س.

امروزه احمقی مثل من همیشه تنهاس و کسی که با دروغ و فریب با چند نفره همش خوشحاله و اصلا" به طرف مقابلش اهمیت نمیده.

اما من باز به همینشم رازیم. چون با همه این کارا مثل قبل دوستش دارم و هنوزم تموم زندگیه منه

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1392 توسط  |
سلام شروین جان ببخش چند روز طول کشید تا جوابی به سوالاتت دادم. میخوام به تک تک سوالاتی که پرسیدی جواب بدم اما شاید این آخرینباره این کارو میکنم چون اون تموم زندگی منه و دوست ندارم هرکسی از ویژگی ها و خوبی های اون با خبر باشه.

اولین سوالتون این بود که پرسیده بودین حالم چطوره که این چیز مهمی نیست بخوام بهش جواب بدم.

حالا باقیشون:

نمیدونم میشه یا نمیشه اینجور حسی به وجود بیاد که اینقدر کسی رو بخوای که حتی از نزدیکم ندیده باشیش. نمیدونم اونم مثل من بود یا نه ولی من با اینکه یک بارم از نزدیک باهاش حرف نزدم با تمام وجودم میخواستمش چون از روز اولم قرار نبود از نزدیک همدیگرو ببینیم. حالا نمیدونم به این بگم عشق بگم احساس یا هرچیز دیگه ای ولی هرچی که بود از اونروز تا حالا زندگیم عوض شده حالا خوب یا بد شده رو خودم میدونم. {منفی فکرنکن}

در مورد اون رابطه فیزیکی که گفتید بگم خیلی خیلی با نظرتون مخالفم البته ببخشی ها من یکم زیادی روراستم. چون اون رابطه فقط با شهوت پایبند شده و بالاخره بعداز چند بار ازهم سیر میشند. کسی که طرفشو بخاطر این چیزها بخواد هیچوقت به هیچ چیز نمیرسه. شاید بگی تو با این نظر مخالفی پس خودت به چی رسیدی؟! من به یه عشقی رسیدم که زندگیمو پشت گوشیش که خاموشش کرد از دست از دادم. زندگیمو سر کوچه شون جا گذاشتم که هروز میشنم اونجا. امیدمو با رفتنش از دست دادم ولی باز از چشمام واسم عزیزتره و هنوزم حاضرم واسش جونمو فدا کنم.

من از دوست داشتنش پشیمون نیستم چون اون یه فرشته بود.

درمورد اونکه پرسیدید چرا درموردش اینطوری مینویسم وقتی اون بهم فحش داده و بی توجهه: میتونم بگم اگه راستشو بگم اولش فکرنکردم کار اون باشه اون حرفا بعد که اومد نوشت همش حقیقته فهمیدم همشو خودش نوشته. البته فحش نبود همش حقیقت بود چون من درحقش خیلی بد بودم همیشه. در موردش بد فکر نکنید بخدا خیلی عزیزه حق داشت اونطوری باهام حرف بزنه. و در مورد اینکه نسبت بهم بی توجهه بگم خب خداییش آدم باید از وجدان خودشم مایه بزاره. من چه بودم بخواد بهم توجه کنه؟! نه اخلاق درستی داشتم. نه قیافه خوبی داشتم. نه چیزی داشتم خب حق داشت بهم توجه نکنه. اون اینقدر خوبه که هرکس بشناسدش مطمئنن بیشتر از من دیونه ش میشه. راستشو بگم من چیزی نبودم در مقایسه با اون.

درمورد اینم که پرسیدید کسی رو دوست داره یا خیانت کرده یا ... میتونم بگم اون از این دخترا نیست  که بخواد هر روز با یکی باشه. اما نمیتونم بطور قطع بگم الان کسی رو دوست داره یا نداره چون من تویه قلب اون نیستم و بعضی مواقع خودتم نمیدونی چجور به کسی علاقه پیدا میکنی. به هرحال واسش بهترین هارو آرزو میکنم چون لایقشه.

بعد نوشته بودید در مورد یه چیزی بهش خبر بدم و بگم که هیچوقت اینکارو نمیکنم دیگه. قبلا" بهش گفته بودم. بدبختی من اینجاس که زیادی روراستم و این خودش طرف مقابل رو اذیت میکنه ما همیشه عاشق دروغ شنیدن هستیم و اینجوری عاشق هم میشیم.من روز اول بهش گفتم دوست دارم با حرف راستم ناراحتت کنم تا اینکه بخوام بهت دروغ بگم و با دروغ خوشحالت کنم.

درمورد اون دلگرمی هم که نوشته بودید نمیدونید چقدر دلم میخواست واقعا" همون چیزی میشد که شما گفتید. راستشو بگم من دیگه به هیچ چیز دلگرمی ندارم. اون اولا باهم بودیم همش به عشق اون درس میخوندم کنکور رتبه ۱۱۶ قبول شدم و تو دانشگاه شاگرد اول بودم {البته بعدقبول شدن تو کنکور} اما الان دیگه شدم جزء متوسط ها چون انگیزه ای ندارم به خودم میگم مثلا" شاگرد اولم بشم چه تغییری تو زندگیم ایجاد میشه.

اما در آخرش بگم تموم زندگیمو تا روزی که زنده م حاضرم فدای یه تار مویه سرش کنم. و امیدوارم هرجا که هست اول سلامت باشه دوم خوشحال.

ببخش اگه دیرم به سوالاتت جواب دادم امیدوارم قانع شدی باشی. موفق باشی. خداحافظ

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 فروردین1392 توسط  |
شروین جان در مورد اون چیزی نوشته بودید میتونم بگم اون پاک ترین. عزیزترین. مهربون ترین. بخترین دختر دنیاس.

شاید باورتون نشه ولی ما حتی یکبارم از نزدیک باهم حرف نزدیم. درسته اون الان دیگه منو نمیخواد ولی من هنوز بخدا یه تار مویه سرشو با تموم دنیا عوض نمیکنم. بخدا من تا روزی که زنده باشم با تمام وجودم دوستش دارم. قبلنا به وبلاگمم میومد ولی دیگه حتی به وبلاگمم سر نمیزنه.

من فقط دلم به این خوشه وقتی از دانشگاه تعطیل میشم میرم تو یه پارک که سر کوچه شونه میشینم.

اینم یه جور دلخوشیه دیگه!!!!!

اگه بخوام یه جمله خصوصیاتشو واستون بگم اینه که: هیچوقته هیچوقت دیگه کسی مثل اون تو این دنیا به وجود نمیاد. و کاش میدونست چقدر دوستش دارم.

ولی من همیشه در حقش بد بودم. خیلی بد بودم.

در ضمن اینو هم بگم ببخشید من تا چندروز دیگه نمیتونم پاسخی به سوالاتتون بدم چون واسه درمان یه بیماری که گریبانگیرم شده چندروز کرمانشاه نیستم و شاید بستری بشم. بهرحال واسه شما و تمام کسایی که نظر میدن احترام قائلم و از لطفتونم ممنونم.

موفق باشی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 فروردین1392 توسط  |
سلام.شروین جان که چندبار نظر دادی و خواستی پاسخ سوالاتتو بهت بدم. متاسفانه من نمیتونم ایمیلمو باز کنم و ببینم چی پرسیدی. و اینو هم بدون نسبت نظراتی که میدی بی تفاوت نیستم . ایشاا... ببینیم کی این انتخابات تمام میشه و یاهو هم از این بلوکه شدن خلاص میشه که ببینم چی نوشتی.

موفق باشی.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 فروردین1392 توسط  |
یعنی اینایی که بمن گفتی حقیقته؟ من عوضیم؟ یعنی اینقدر تونستی تغییر کنی تو روم بگی خجالت بکشم از رفتارم؟

من چه بی احترامی بهت کردم؟

ولی تو راحت اومدی بهم گفتی عوضی. بهم گفتی خجالت بکشم.

من شاید موقعه ای که اعصبانی بودم حرفی زدم ولی تورو ...

برو نظرات رو بخون بین واسه عید من چه نوشتم و تو چه جواب دادی

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 فروردین1392 توسط  |
باورم نمیشه توهم مثل بقیه رنگ عوض کردی و اینقدر دو رو بودی و من باورت داشتم.

چجور روت اومد اون حرفارو بهم زدی؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 فروردین1392 توسط  |
سلام مرسی نوریا. خوب کادویی بهم دادی. بنظرت کم نبود کادویی که بهم دادی؟ فکرمیکنم لیاقتم بیشتر از این حرفاس. بنظرم اون بد و بیرا هایی که بهم گفتی کم بود و باید خیلی بیشتر بهم میگفتی؟

حتما" بعدش میای میگی این نظر هم تو ندادی و این حرفا حرفای تو نیست!

خنده م میگیره میای تو روم میگی تو خجالت نمیکشی. واقعا" باید خجالت بکشم که اینقدر بی شعورم همه جوره کسی رو قبول داشتم که الان میاد اون حرفارو بهم میزنه.

اما اونو راست گفتی تو سراغ منو نمیگیری ولی منه احمق هرچی مینویسم واسه توئه. احمقم. بخدا احمقم

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 فروردین1392 توسط  |
سلام سال نو مبارک. توکه دیگه حتی عارت میاد سال نو هم تبریک بگی. عیب نداره تو که با آدم هایی به بی کلاسی من کاری نداری. خوش باشی.

ایشاا... سالی پر از شادی و سلامتی به همراه خانواده داشته باشی. و << خوشبخت >> بشی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 اسفند1391 توسط  |

مي رسدروزي كه فرياد وفا را سر كني

مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني

مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود

خاطرات رفته را تو مو به مو از بر كني

مي رسد روزي كه بي من سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

مي رسد روزي كه تنها در كنار خاطرم

شعر هاي گفته ام را دو به دو از بر كني

مي رسد روزي كه در صحراي خشك بي كسي

نامه هاي كهنه ام را با اشكهايت تر كني

مي رسد روزي كه نام تو بميرد بر لبم

آن زمان احساس امروز مرا باور كني...

 
درباره وبلاگ

می خواهم از تاریکی و تنهایی خانه ای بسازم

خانه ای که هیچ نوری حتی برای لحظه ای بر آن نتابیده باشد

سیاهی دیوارهایش را با غمهایم تزیین میکنم
پنجره هایی چون قفس می سازم

که زندانی تنگ و تاریک را برایم به ارمغان بیاورد
راهی نیست چون زندگی اینگونه است

فرار از آن بیهوده است
erfan.alang@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها

.



عشق سنج البته عشق سنج جنبه شوخی داره و جدی نگیریدش حقیقت واقعی تویه قلب شماست

با انتخاب پرچم هرکشور زبان نوشتاری وبلاگ تغییر مبکنه
parsskin go Up

تعبیر خواب آنلاین

MihanTheme